|
بوی باران بوی سبزه بوی خا ک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
از خدا خواستم
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند،
خدا گفت: نه!
روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است
. از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر
ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که او مرا دوست دارد.
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!
گاهی خیال می کنم از من بریده ای
بهتر ز من برای دلت برگزیده ای
از خود سوال می کنم ایا چه کرده ام؟
در فکر میروم که تو از من چه دیده ای؟
از من عبور می کنی و دم برنمی زنی
تنها خوش است دلم که شاید ندیده ای
یکروز می رسد که در اغوش گیرمت
هرگز بعید نیست ، خدا را چه دیده ای؟!!!...
در گورستاني متروک ...
که ديگر هرگز ... مرده اي در آن دفن نمي شود ...
زنده ها ...
با قدمهايي رنگين از علف ...
به روي تپه مي آيند تا ...
نوشته هاي روي سنگهاي قبر را بخوانند ...
گورستان هنوز زنده ها را به سوي خود مي کشد ...
اما ديگر هرگز مرده اي به آنجا نمي آيد ...
و اين اشعار همه جا به چشم مي خورد :
آنهايي که امروز ...
زنده به اينجا مي آيند ...
تا سنگها را بخوانند و باز گردند ...
فردا مرده خواهند آمد ...
تا بمانند ...
سنگ قبرها ...
که اينچنين با يقين از مرگ سخن مي گويند ...
هميشه در حيرت اند ...
که چرا ديگر هرگز ...
مرده اي از راه نمي رسد ...
و پرهيز و امتناع مردم از مردن براي چيست ؟
آسان ميتوان شوخ طبعي کرد ...
و به سنگها گفت :
مردم از مردن بيزارند ...
و ديگر هرگز نمي ميرند ...
به گمانم آنها اين دروغ را باور مي کنند ...
سنگهاي قبر ...
در گورستاني متروک ...
که ديگر هرگز مرده اي در آن دفن نمي شود
|