تبليغاتX
تنها


تنها






آثار بجا يك عاشق


نويسنده


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

به جانم من قسم خوردم نگارم ...

که عشقی اخرین باشی کنارم ....

ولیکن عکس ان گر بی وفایی ...

چو شمعی در فراقت اشک بارم ...

(( تورا من دوست دارم بی نهایت ))

تو را من بی نهایت دوست دارم ...

نسیمی از بهشتی نگارم ...

نفس هایت برایم زندگانیست ...

تو هستی موسمی در انتظارم ..


نويسنده: پریسا مورخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 در ساعت: 7:54
      |+|


قاصدک تنها

برو شاید بی تو بودن سهم من است .. شاید من خواب چشمانت را به اشتباه دیده باشم

چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشقتو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت گذاشت  نگاه کنی و به جای اینکه مملو از خشم و کینه باشی احساس کنی هنوزم دوسش داری ....

چقدر سخته بخوای سرتو باز  به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش تمام وجودت له شده ....

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی بهش بهش میرسی هیچ چیز به غیر از سلام نتونی بهش بگی ...

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه ولی مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری .....

چقدر سخته گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی  هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت اروم زیر لب بگی ....

...........

.......................

گل من باغچه ی نو مبارک ....

نويسنده: پریسا مورخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 در ساعت: 7:53
      |+|




نويسنده: پریسا مورخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 در ساعت: 7:42
      |+|

                سلام من پریم همین پری تنها لطفا نظرتو نو بدین ممنون میشم

این آی دی منه میتونین بیاین رو چت

pari_bazigosh2008

پری ـ بازیگوش ۲۰۰۸


 


نويسنده: پریسا مورخ: شنبه یازدهم مهر 1388 در ساعت: 12:19
      |+|

 

 

بوی باران   بوی سبزه  بوی خا ک

 

شاخه های شسته باران خورده پاک

 

آسمان آبی و ابر سپید

 

برگ های سبز بید

 

عطر نرگس رقص باد

 

نغمه و بانگ پرستوهای شاد

 

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

 

خوش به حال روزگار

 
 
 
از خدا خواستم
 
 
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،

خدا گفت: نه!

رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند،

خدا گفت: نه!

روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر.

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،

خدا گفت: نه!

شکیبایی زاده رنج و سختی است.

شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است
.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،

خدا گفت: نه!

من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،

خدا گفت: نه!

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،

خدا گفت: نه!

بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر
 ثمر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.

من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که او مرا دوست دارد.

و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!
 
 
 
 
  

گاهی خیال می کنم از من بریده ای

  

بهتر ز من برای دلت برگزیده ای

  

از خود سوال می کنم ایا چه کرده ام؟

  

در فکر میروم که تو از من چه دیده ای؟ 

 

از من عبور می کنی و دم برنمی زنی 

 

تنها خوش است دلم که شاید ندیده ای

  

یکروز می رسد که در اغوش گیرمت

  

هرگز بعید نیست ، خدا را چه دیده ای؟!!!...

    

در گورستاني متروک ...


که ديگر هرگز ...
مرده اي در آن دفن نمي شود ...


زنده ها ...


با قدمهايي رنگين از علف ...


به روي تپه مي آيند تا ...


نوشته هاي روي سنگهاي قبر را بخوانند ...


گورستان هنوز زنده ها را به سوي خود مي کشد ...


اما ديگر هرگز مرده اي به آنجا نمي آيد ...


و اين اشعار همه جا به چشم مي خورد :

 

آنهايي که امروز ...


زنده به اينجا مي آيند ...


تا سنگها را بخوانند و باز گردند ...


فردا مرده خواهند آمد ...


تا بمانند ...

 

سنگ قبرها ...


که اينچنين با يقين از مرگ سخن مي گويند ...


هميشه در حيرت اند ...


که چرا ديگر هرگز ...


مرده اي از راه نمي رسد ...


و پرهيز و امتناع مردم از مردن براي چيست ؟

 

آسان ميتوان شوخ طبعي کرد ...


و به سنگها گفت :


مردم از مردن بيزارند ...


و ديگر هرگز نمي ميرند ...

 

به گمانم آنها اين دروغ را باور مي کنند ...


سنگهاي قبر ...


در گورستاني متروک ...


که ديگر هرگز مرده اي در آن دفن نمي شود

 

عاقبت

 

نويسنده: پریسا مورخ: پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 در ساعت: 11:26
      |+|

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

یه دفعه مثل یه اهو توی صحراها رمیدی

بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ رو ندیدی

دل نبود توی دلم تورو گرگا نبینن

اونا با دندون تیز به کمینت نشینن

الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو

اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

یه دفعه مث پرنده قفس عشقو شکستی

پرزدی تو اسمونا رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا

غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا

نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکر و خیالت

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

یه دفعه مث یه گل رفتی تو دست خزون

سیل بارون و تگرگ میومد از اسمون

بردمت تورو خونه که نریزه رو سرت

که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت

نشکنی زیر تگرگ نریزه از تویه برگ

من تموم قصه هام قصه ی توست

یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی

اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی

اره پروانه شدم که پرام سوخته شه

که اتیش دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم که راحت شه خیالم

دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

اینقده میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم


نويسنده: پریسا مورخ: پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 در ساعت: 11:25
      |+|

 

 

شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند

شب سلیس است و یکدست و باز

شمعدانی ها

و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند

پلکان جلو ساختمان

در فانوس به دست و در اسراف نسیم

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

سهراب سپهري

 

 

شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند

شب سلیس است و یکدست و باز

شمعدانی ها

و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند

پلکان جلو ساختمان

در فانوس به دست و در اسراف نسیم

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

سهراب سپهري

 


نويسنده: پریسا مورخ: چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 در ساعت: 14:19
      |+|

من گذشتم زخود وبی خود وتنها گشتم

   درسراپرده ی شب محو تماشا گشتم

آدم ساده دلی بودم و حالم خوش بود

 ناگهان دیدمت و عاشق لیلا گشتم

آتش عشق تو در خرمن جانم افتاد

          همچو شمع سوختم وهمدم گرما گشتم

بعدازآن مثل اسیری شده ام درقفست از غم  دوری تو یکه  و تنها گشتم

روزها درنظرم بود سیاه و تاریک

  مهربان چشم تورا دیدم  وبینا گشتم

باده ی عشق تو را از دو لبت نوشیدم

    بین حوران جهان مست توزیبا گشتم

دین ودل باختم و گوشه نشین تو شدم بهر دیدار رخت غرق  تمنا گشتم

تو نسیبه دل من گشتی ومن عاشق تو

 تو شد ی ماه  منو من شه دنیا گشتم

 

 


نويسنده: پریسا مورخ: چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 در ساعت: 14:0
      |+|

غم و درد است و تب تنهايي ...


نا اميدي .. عشق .. شب بيداري ...


امشب همچو ابر پر بارانم ..


اين چنين است همين حال بدم ..



سر سجاده دعا کرد دلم ... سخت حزين ..


بده فرياد رسي .. نور اميد ..

که خدايا شده اين دل محزون ..


نا اميدي گشته اندر دل ... خون ..


گشتم از عالم و آدم غمگين ...


بشو فرياد رسي همچون زين ...


ليکن از مخمصه ي سرد غمم ..


دله پروانه صفت گشت حزين ..


دله پروانه صفت گشت حزين ..

شنيدم که دو چشمت خيس است ؟؟؟!!


کز غم من دل پروانه شکست ..


نه دٍل عشق.. که به مانند تو اينگونه به من نزديک است ...


قيمت عشق را ندانم زين پس  .. که همه عشق ميان قلب است ...


چون تو گفتي به من از قيمت دل ... گشت دستم به قلم .. همچون مي ..

من شدم مست از اين حس قشنگ ...


که دلت هست از اين عالم .. بٍه ...


نويسنده: پریسا مورخ: چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 در ساعت: 13:56
      |+|

 

1- کودک قفس را بخش کرد/ ق....فس / قفس دو بخش شد / و پرنده آزاد گشت !

2- نـالـه از درد مکن / آتشی را کـه در آن زیسته ای سـرد مکن /با غمش باز بمان /سرخ رو باش از این عشق و سر افراز بمان .

3- ساکتم و تنها٬ و آرام/ هنوز هم لذت‌بخش ترین لحظه‌ها خواندن نوشته‌هایی‌ست که معنایشان را هنوز میدانم . 

4- من که می دانم بین من و تو جز یک سکوت غلیظ و فشرده و خفقان آور چیز دیگری نیست. 

5- سکوت لحظه های بی کسی ام را با صدای ترانه ها پر می کنم ترانه نمی شنوم ترانه زندگی می کنم. 

6- تاریکم و شب از دل من می جوشد / تکرار به تکرار خودش می کوشد /تکراری ام آن قدر که حالا دیگر/ پیراهنم از حفظ مرا می پوشد . 

7- چه شور انگیز و خوب است سفر/ گریز٬ پرواز / چه خوب است نبودن ! 

8-یادم افتاد از هفتم آسمان نديدمت /و چه قدر دلم برايت تنگ شده /من اگر نخواهم با روزهاي خدا صبوري كنم چه مي شود ؟ /نمي داني چه قدر دلم گرفته /سه ساعت است عقربه ها اسير يك اند !!! 

9-آره اون منم . همونم . آن جنگجو ، که نجنگید ، اما ، شکست خورد. فهمیدن معنیش سخته ولی من فهمیدم / اون منم ، خودمم ... 

10- بلاتكليفم/مثل كتاب فراموش شده ای /روی نيمكت يه پارک سوت كور/كه باد ديوونه
نخونده ورقش مي زنه !

 

 

آنها که به یاد خدا هستند؛ چه ایستاده باشند و چه نشسته و چه به پهلو خفته و در آفرینش آسمانها و زمین تفکر می کنند؛ می گویند: پروردگارا، تو اینها را بیهوده نیافریده ای، تو پاک و منزه هستی، ما را از عذاب آتش نگه دار. (آل عمران-191)

 


نويسنده: پریسا مورخ: سه شنبه بیستم مرداد 1388 در ساعت: 9:43
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها &
قالبساز پریسا

< قالب و كدهاي جاوا >

... کد های زیبا سازی،کد موزیک و

<
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت
> < قالب و كدهاي جاوا > < dariushkamani.blogfa.com

>